روند غالب دهه گذشته در سينماي آمريكايي؛ هاليوود اسلام هراسي و ايران هراسي را محور قرار داده است

تعداد بازدید : 46
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 24 بهمن 1395 00:00
بشير اسماعيلي، عضو هيات علمي دانشگاه آزاد اسلامي: واقع نمايي كه آنها در مورد اسطوره عرب ـ كه همواره معادل مسلمان انگاشته مي شود ـ انجام مي دهند، منجر به توليد نادرست دو بُعد «ما» و «سبك زندگي مان» در مقابل «غير خودي ها» مي شود.
به گزارش پايگاه خبري قربانيان ترور؛ با فروپاشي نظام دو قطبي، عرصه روابط بين الملل و به تبع آن، سياست خارجي آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت باقي مانده، دچار بحران معنا و هويت شده و رئاليسم به عنوان تئوري غالب جنگ سرد به چالش كشيده شد. در اين هنگام برخي از متفكران آمريكايي در ارائه بديلي براي كمونيسم به منظور جهت دهي سياست خارجي اين كشور مساعي زيادي به كار بستند؛ از جمله طرح «برخورد تمدن هاي هانتينگتون»، در اين راستا مطرح شد، ولي هيچ كدام از اين موارد به اندازه حوادث 11 سپتامبر 2001 نتوانست براي تبيين و مفهوم سازي در زمينه سياست خارجي آمريكا مؤثر باشد. دولت مردان نو محافظه كار آمريكا با استفاده از اين حادثه بعد از دوره اي سرگرداني در سياست خارجي و پس از فروپاشي كمونيسم، راهبرد جديدي ارائه و آن را در سطح گسترده اي از جهان اعمال كردند. حمله هاي تروريستي يازده سپتامبر 2001 به مركز تجارت جهاني در نيويورك و به پنتاگون براي هميشه ديدگاه امريكايي ها به خودشان و به جهان را دگرگون كردند. اين نخستين حمله جدي به خاك اصلي امريكا، از زماني كه انگليسي ها در 1812 كاخ سفيد را به آتش كشيدند، بود و ملت امريكا را به شدت تكان داد و آنها را چنان متحد كرد كه مانند آن از زمان حمله ﮊاپني ها به پرل هاربور ديده نشده بود؛ حمله اي كه در آن زمان منجر به ورود امريكا به جنگ دوم جهاني شد. هر چند ﮊاپن و امريكا تا آن مقطع زماني آماده يك درگيري نظامي با يك ديگر شده بودند. با وقوع يازده سپتامبر، مقوله اسلام هراسي و بازنمايي مسلمانان، اعراب و خاورميانه جايگزين پروژه قبلي بازنمايي، يعني كمونيسم شد. هاليوود به طور عام دشمن را بر اساس دو مولفه شناسايي و از طريق رسانه به افكار عمومي معرفي مي كند. يك: مولفه هراس از دشمن بر مبناي خطر ناشي از خشن و غير متمدن بودن آن  دوم: القاي برتري آمريكا در مواجهه با اين دشمن و در نهايت اطمينان بخشيدن براي نابودي آن توسط ايالات متحده. در مولفه اول، بازنمايي رسانه اي جلوه تهديد آميز بودن دشمن جديد را بر اساس «اسلام هراسي»  برجسته كرد. آمار و پژوهش هاي صورت گرفته در نخستين سال هاي پس از وقوع يازده سپتامبر، حاكي از شكل دهي به ذهنيت غالبا خام آمريكاييان نسبت به مردم خاورميانه است. در گزارش شوراي روابط اسلام و آمريكا (CAIR) در سال 2006 به عنوان نمونه، به اطلاع بسيار ناچيز و منفي آمريكايي ها از جهان اسلام اشاره مي كند. بر اساس اين گزارش «فقط 2 درصد از آمريكايي ها اطلاع كامل از اسلام دارند و 25 درصد از آمريكايي ها معتقدند اسلام دين خشونت و تنفر است» در بين مطالعات انجام شده درباره چگونگي بازنمايي اعراب در رسانه هاي سرگرم كننده آمريكا، اثر برجسته «جك شاهين»، استاد ارتباطات دانشگاه الينويز به عنوان شاخص ترين اثر در اين زمينه شناخته مي شود. شاهين در اين اثر كه در سال 2003 با عنوان «اعراب همواره بد؛ چگونه هاليوود به مردم بهتان مي زند» منتشر شده، تصوير اعراب را در 900 فيلم هاليوودي بررسي كرده است. او در اين تحقيق نشان مي دهد «تصاوير روي پرده هاي عريض سينما و تلويزيون بيش از صد سال است كه در حال ساختن تصاوير كليشه اي و باورهاي قالبي از اعراب هستند». در واقع شاهين در اين دوره، روند شتابنده هاليوود براي بازنمايي مسلمانان را داراي پيشينه اي پنهان و بطئي قلمداد مي كند كه به يك باره به سطح آمده است. تحليل هايي كه از منظر انتقادي و با زاويه ديد جك شاهين در اين دوره صورت پذيرفته اند، غالبا مويد نتايج ياد شده هستند. اسلام هراسي موجود در توليدات رسانه اي آمريكا، از اين رهگذر اشاره اي است به يك اضطراب اجتماعي نسبت به فرهنگ اسلام و مسلماني و به شدت در حس تمايزگذاري ميان خودي و غير خودي ريشه دارد. انتقاد موجود در اين دوره، نسبت به فرضيه هاي موهن طرح نشده، اما آشكارا ريشه آن در طرح اين نكته است كه در مورد مسلمانان، سياست، مذهب و رسوم آنان و حتي روابط با ايالات متحده تهديد آميز است. اين واقع نمايي كه آنها در مورد اسطوره عرب ـ كه همواره معادل مسلمان انگاشته مي شود ـ انجام مي دهند، منجر به توليد نادرست دو بُعد «ما» و «سبك زندگي مان» در مقابل «غير خودي ها» مي شود. اين ديد دو بعدي در سياست آمريكا به ويژه در دوران رياست جمهوري جورج بوش و مشروعيت بخشي به «جنگ عليه تروريسم» و خشونت و شكنجه عليه مسلمانان در اين دوره، به درون مايه اي بنيادين بدل شد. تأكيد غرب بر ادامه روند بازنمايي نژادپرستانه از غير خودي ها، در ترسيم رويارويي با غير خودي ها، رابطه اي عميق با انديشه هاي استعماري دارد. اين بازنمايي ها درباره جهاني كه در آن زندگي مي كنيم، تنها اطلاعاتي در اختيار ما قرار نمي دهند، بلكه اين ها، جهان را طبقه بندي مي كنند و به آن نظمي مي بخشند كه براي مخاطب قابل فهم و برانگيزنده حسي مشترك است. شرن رازك (2008) در كتاب خود: «اخراج؛ بيرون راندن مسلمانان از قانون و سياست غرب»، مي نويسد: «تفكر نژادي به گسترش امپراطوري كمك مي كند و باعث مي شود كه جهان بيش از پيش به وسيله منطق استثنا مديريت شود. هر فصل، نمونه اي از يك كمپ است؛ جايي كه در آن، قانون به تعليق در مي آيد و مسلمانان از جامعه ملل بيرون رانده مي شوند....در نهايت، وقتي تصور مي شود مسلمانان ذاتاً براي ملت ها تهديدآميز هستند، اين گروه به عنوان افرادي خارج از جامعه ملل علامت گذاري مي شود.» رازك، شكنجه زندانيان ابوغريب و رفتار خشونت آميز سربازان آمريكايي با زندانيان عراقي را نمونه اي از اين كمپ  مي داند؛ فضايي كه در آن، قانون هيچ گونه كاركردي در جلوگيري از ظلمي كه به زندانيان مسلمان مي شود، ندارد و حتي در راستاي طبيعي جلوه دادن اين اعمال خشونت آميز عمل مي كند. اين پژوهشگر در تحليل خود از زن مسلمان «آسيب پذير» اشاره مي كند كه فمينيست هاي غربي نيز همگي در پروژه «جنگ عليه تروريسم» دست دارند؛ زيرا در تفاسير آنان، خشونت اعمال شده بر اجتماعات مسلمان با اشاره به «نجات» زنان مسلمان از چنگال مردان «وحشي» و قوانين مرتجع توجيه مي شود. نمايش هاي بصري باعث ايجاد حساسيت، تأديب و به حاشيه راندن افراد مي شوند، اما اين به حاشيه راندن به طور مساوي شامل همه اجتماعات نژادي نمي شود. بنابراين، از حضور فعال برخي اجتماعات در كشورها جلوگيري مي شود و در حق خود اين اجتماعات نيز خشونتي ناعادلانه صورت مي گيرد. ايجاد كليشه منفي براي يك اجتماع ممكن است فشارهايي بر آن اجتماع وارد كند، اما با در نظر داشتن پراكندگي نامتوازن روابط قدرت، برخي اجتماعات قادر هستند با استفاده از منابع و قدرت اجتماعي در مقابل چنين كليشه هايي ايستادگي كنند. در فوريه 2002، موسسه گالوپ درباره نامطلوب ترين كشورها از منظر مردم آمريكا يك نظر سنجي انجام داد. در نتايج به دست آمده، به ترتيب ايران، كره شمالي، عراق، كوبا و سوريه بدترين كشور معرفي شدند؛ يعني همان كشور هايي كه از منظر سياست خارجي آمريكا به اصطلاح «ياغي» خوانده مي شوند. به غير از كوبا و كره شمالي، سه كشور ديگر مسلمان و واقع در خاورميانه به حساب مي آمدند. ايجاد و گسترش چنين ذهنيتي در ميان افكار عمومي جامعه آمريكا را رسانه هاي اين كشور به صورت سريع و مقطعي و با توسل به بمباران خبري و تفسير هاي مرتبط با آن به وجود آورند. در حالي كه در طول ساليان بعد، هاليوود به صورت تدريجي، اما عميق و ماندگار، سازوكار بازنمايي را در ميان ذهن مخاطبين نهادينه كرده است. اساسا تفاوت رسانه هاي خبري مثل سي ان ان و فاكس نيوز با توليدات سينماي هاليوود در همين نكته است. خبرگزاري ها اثر مقطعي و آني ايجاد مي كنند، اما آثار سينمايي، كليشه هاي ماندگار در ذهن مخاطبين مي سازند. به عنوان نمونه فيلم قلمرو پادشاهي The Kingdome)) در سال 2007، به كارگرداني پيتر برگ، به داستان گروهي از مأموران اف.بي.آي مي پردازد كه در حال بررسي يك بمب گذاري تروريستي در يك مجتمع مسكوني متعلق به كارگران آمريكايي در عربستان سعودي هستند (داستان اين فيلم از جريان دو بمب گذاري واقعي در عربستان سعودي الهام گرفته است). چهار مأمور ويژه آمريكايي مسئوليت دارند تا ضمن بررسي بمب گذاري روي داده، ظرف كمتر از پنج روز، مجرمان را شناسايي و دستگير كنند. اين محدوديت زماني سطح هيجان فيلم را ارتقا مي دهد و نوعي منطق بمب ساعتي به فيلم مي بخشد. در روند فيلم، سرهنگ القاضي نيز در انجام مأموريت مورد نظر با گروه همراه مي شود. «قلمرو پادشاهي»با توجه به آن چه پيشتر درباره اسلام هراسي پس از 11 سپتامبر ذكر شد، به چند دليل حايز اهميت است؛ نخست، الهام گرفتن از بمب گذاري هاي صورت گرفته در مجتمع آمريكايي رياض در سال 2003 و مجتمع مسكوني آمريكايي در شهر خبر در سال 1996 كه روايتي مبتني بر واقعيت را موجب شده و ابهامي به اين فيلم بخشيده است كه تا پيش از اين در فيلم هاي تروريسم محور شاهد نبوده ايم. همچنين انتشار فيلم بعد از حادثه يازده سپتامبر نيز بر جذابيت آن افزوده و در چشم انداز سياسي ـ اجتماعي كنوني، بستري مناسب براي آن فراهم شده است. در اين چشم انداز: الف: تنش ها نسبت به اسلام، مسلمانان و عرب ها تشديد يافته است ب: در پرتو «امنيت عمومي» اقداماتي چون تجسس، بازداشت و خشونت عليه اين اجتماع، قانوني محسوب مي شود ج: به منظور تعريف مرزهاي تازه براي كشورها، از سياست خارجي در كنار اقدامات نظامي استفاده مي شود د:«نجات» زنان و كودكان مسلمان (به ويژه پس از آن در افغانستان) هم در فيلم هاي سينمايي و هم در عمليات واقعي يك اولويت قلمداد مي شود در «سيريانا» محصول 2005، «جورج كلوني» سرشناس، ماموريتي را در خاورميانه مرتبط با اقتصاد نفت آغاز مي كند كه با مسايل ديگري همچون فساد سياسي، تروريسم، بهره كشي از كارگران مهاجر در كشور هاي عربي و غيره در هم آميخته مي شود. سكانس آغازين فيلم از تهران شروع مي شود و با يك حادثه تروريستي شروع مي شود و در ادامه در لوكيشن هاي متعددي از كشور هاي حاشيه فارس ادامه مي يابد. داستان فيلم ظاهرا در انتقاد به بعضي از ماموريت هاي سيا در كشور هاي حوزه خليج فارس پيش مي رود، اما در عمل تصويري از نا امني، فساد سياسي و اقتصادي، برده داري نوين در قالب استثمار كارگران آسيايي شاغل در كشور هاي عرب خليج فارس و تروريسم ريشه دار در خاورميانه ارائه مي كند. «جمعه درد» در سال 2009 نخستين فيلمي به حساب مي آيد كه با موضوع خاورميانه موفق به دريافت جايزه اسكار براي بهترين فيلم سال شد. «كاترين بيگلو» كارگردان اين فيلم كه در فيلم بعدي خود «سي دقيقه پس از نيمه شب» نيز دغدغه خود در رابطه با ساختن فيلم هاي سياسي درباره خاورميانه را نشان داد، در اين فيلم داستان سه سرباز آمريكايي مشغول خدمت در عراق را روايت مي كند. فيلم اگر چه مي كوشد نشان دهد نگاهي انساني و بي طرف نسبت به پديده جنگ عراق دارد، اما در نهايت به تلطيف ديدگاه هاي مخاطبين خود درباره اشغال عراق مبادرت مي كند. در اين فيلم، سربازان آمريكايي ايثارگر، ميهن پرست و متهور نشان داده مي شوند كه دغدغه آسيب نديدن غير نظاميان و مردم عراق را دارند. در نقطه مقابل، تروريست هاي عراقي، كينه توزانه در صدد كشتن آمريكايي ها هستند، بي آن كه اشاره اي به دلايل تنفر آنها از اشغال نظامي كشورشان ارائه شود. فيلم همچون «سيريانا» با پخش اذان روي عنوان بندي شروع مي شود و ديگر نشانه ها و الِمان هاي مسلمانان در صحنه هاي مربوط به تروريسم و كشتار مورد استفاده قرار مي گيرد. در اين گونه فيلم ها، استراتژي قطبي سازي اولين استراتژي كلي بيان نگرش هاي مشترك گروه محور و ايدئولوژي ها از طريق مدل هاي ذهني است كه مبتني بر توصيف مثبت گروه درون گروهي و توصيف منفي برون گروهي است. مبناي عمل قطبي سازي همان تقابل هاي دوگانه است كه در بافت ايدئولوژيك سعي بر طبيعي سازي آنها مي شود. بر اساس يك الگوي ايدئولوژيك، ما از آنها جدا مي شويم و سعي مي شود «ما» با ارزش هاي مثبت و «ديگران» با ويژگي هاي ارزشي منفي ترسيم شوند. فيلم هاي مرتبط با مردم خاورميانه در دوران بعد از يازده سپتامبر، ترويج شكلي از نژاد پرستي جديد فرهنگي است كه در آن «ديگري» به سطح ابژه هاي رسانه اي فرو كاسته مي شود كه هر گونه كنشي در مقابل آنها مجاز است. اين شكل جديد از نژاد پرستي با مفهوم اسلام هراسي مقارن است و مي توان به راحتي ريشه آن را در تاريخ گذشته و در تجربه استعمار جستجو كرد. تجربه اي كه استعمار را به مثابه امري طبيعي و بخشي از تجربه بشر جلوه داده و فرو دست شمردن بخش اعظمي از انسان ها را مشروعيت بخشيده است. آن چه از آن تحت عنوان مطالعات پسا استعماري ياد مي شود به وضوح نشان مي دهد اين سلطه از شكل جغرافيايي و آشكار خود به حوزه فرهنگي انتقال يافته و شكلي چند لايه به خود گرفته است.آن چه در ادبيات سياسي نظريه پردازان غربي به وضوح نمايان است. موجي كه در اين روزها، دونالد ترامپ و گروهش بر آن سوار شده اند، مبين پروژه اسلام هراسي هاليوود و ديگر رسانه هاي آمريكاست كه از يك دهه پيش تا به حال در حال تكوين است. در واقع ظهور پديده ترامپيسم بدون پيش زمينه فكري در ايالات متحده صورت نپذيرفته و بيش از پانزده سال است كه خاورميانه، اسلام و ايران، به عنوان «ديگري» هاي خطرساز براي منافع و امنيت ملي آمريكا بازنمايي شده اند.
  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها